1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .
3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .
4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:11 توسط سارا
|
نامه خدا به ما
*امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام”، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. * *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی. * *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی. * *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! * *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی. * *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.* *دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…* *دوست و دوستدارت: خدا*
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:40 توسط سارا
|
...
سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت ، بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:38 توسط سارا
|
حکایت جالب
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند. روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط سارا
|
عبادت
عبادت : راز دوستي است .
عبادت : بازگشتن به خويشتن است .
عبادت : بوييدن گل است و هيچ مشام سالمي به آن بي ميل نيست .
عبادت : پاسخ به نياز حتمي و عميق روح به هم سخن شدن به افق ناپيدا .
عبادت : پرش روح از زمين دلگير ماديت به فضاي باز و دلپذير معونيت است .
عبادت : تمام تلاش روح براي گشودن گره هايي است كه پاي او را در اين خاك زمين گير كرده است .
عبادت : پيمودن راه تعالي و كمال است .
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:8 توسط سارا
|
خدا
ممنون ازت.
هیچ وقت تنهام نزار خدا جون.
دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:57 توسط سارا
|
ويراني ...
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
ابتداي يك پريشانيست حرفش را نزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو بارانيست حرفش را نزن
آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولانيست حرفش را نزن
دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آسانيست حرفش رانزن
خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشكني
اين شكستن نا مسلمانيست حرفش را نزن
حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج تو ام
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط سارا
|
اي كاش تركم نمي كرد...
به نام خداي تنهايي ها
روزي پر مي كشم و از اين دنيا مي روم
روزي مي شود كه ديگر در ميان شما نيستم،آرام وبي صدا مي روم.
چشمانم را دستانم را و روحم را با خود به آسمانها مي برد
او مي بيند تنهايي وسكوت مرا.
او ميبيند گريه هاي بي فروغ مرا.
نمي گذارد تنها بمانم،تنها بگريم،تنها بپوسم،اما او مي گذارد تنها بميرم
من مي روم وتو در حسرت اين روزها مي ماني.
چون تو نمي داني من كه بودم.
من سارايي بودم كه در پي نوري همه جارا ميگشتم ،
نوري را ديدم.به او خيره شدم.او نيز به من خيره شد
به او انس گرفتم
اما ان نور مرا ترك گفت،او رفت.
او حق نداشت پا به دنياي من بگذارد،حق نداشت مرا شيفته نور خود كند.او حق نداشت...
آن نور با درخشش خود با نور خود روزهاي تنهاييم را نابود كرد.
اما او با ترك خود دنياي تنهايي را برايم ساخت.
او رفت...
او كه بود؟؟؟
اي كاش از اول نبود،اي كاش اورا نمي ديدم
اي كاش...
سارا
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11:42 توسط سارا
|